باز از چشمان تو باید گفت |
+نوشته شده در 2006/12/13ساعت14:29 توسطرومان| سالها بود كه در مزار تنهايي خفته بودم ناگهان با مشتي آب سرد برروي مزارم بر آشفتم بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد بعد از سالياني احساس كردم نمردهام! دختري سياه پوش بر سر مزارم فاتحه ميخواند وجودم به لرزه افتاد او كه بود؟؟؟ آيا او همان بود كه با دستانش مرا به قعر خاك تبعيد كرده بود؟؟؟ خاطرات در برابر م صف كشيدند موهاي خاك خورده ام را ميان دستان استخوانيام فشردم حفره خالي چشمانم لبريز از اشك شد احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت ولي هنوز خاطراتي كه در ذهنم بر آنها مهر باطل زده بودم در برابرم نقش ميبستند آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم
+نوشته شده در 2006/6/15ساعت14:28 توسطرومان| گاهي آرزو مي کنم... کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!! کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!
کاش...کاش...کاش...
چه سخت است بودن در کنار تو و نگاه نکردن به چشم های تو! مگر می توان...؟ چشم ها بی تاب اند و اشک ها بی تاب تر، چشم هایم باید صبوری را از قلب شکسته ام بیاموزند که با وجود این همه فاصله ازتو، باز هم عاشقانه تو را در هر تپش اش یاد می کند... وای اگر قلبم تو را برای لحظه ای می دید! +نوشته شده در 2006/6/5ساعت11:57 توسطرومان| نگاهم کرد: پنداشتم دوستم دارد... نگاهم کرد: در چهره اش هزار شوق دیدم... نگاهم کرد: دل به او بستم... نگاهم کرد: ولی بعد ها فهمیدم فقط نگاهم کرد
وقتی یک روزاو را دیدم از من پرسيد: آيا من را قشنگ مي دوني؟ جواب دادم: نه! پرسيد: آيا دلت مي خواد تا ابد با من بمانی؟ گفتم: نه ! سپس پرسيد: اگر ترکت کنم گريه مي کني؟ و بار ديگر تکرار کردم: نه ! "او" خيلي ناراحت شد.... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود مرا نگاه کرد..... دست هايش را گرفتم و گفتم : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم بلکی می میرم. *** وقتی معلم پرسيد:عشق چند بخش است؟ زود دستم را بالا بردم و گفتم: يک بخش اما وقتی تورو شناختم فهميدم عشق سه بخش دارد آتش ديدن تو شوق با تو بودن و اندوه بی تو بودن ***
+نوشته شده در 2006/5/20ساعت12:3 توسطرومان| هیچ گل و گیاه معطه یی را روی تابوت من نگذارید! زیرا گلی در سینه دارم که پژمرده ناشدنی است دوستان ام را نیز خبر نکنید زیرا می ترسم که از "او" دلتنگ شده و کینه "او" را در دل گیرند.
بیادت است یک روز گل زیبائی برایم فرستادی؟ گل سرخ کوچک٬ قشنگی بود که حکایت از عشق پاک تو و من می کرد! اما اکنون که تو از من رو گشتانده و عشق مرا به فراموشی سپردی هنوز آن گل قشنگ نزد من است گرچه خشکیده اما باز هم قلب ام این گل خشکیده را دوست دارد زیرا خاطره هایی عشق که چند صباحی بطول انجامید در میان برگ خشک شده آن مدفون شده است.
+نوشته شده در 2006/5/17ساعت10:12 توسطرومان| ای موجود بیرحم آیا آگاه هستی که این درد دوری تو مرا دارد قطره قطره آب می کند؟ آیا میدانی که این راه طولانی را که تشنه لبان از صحرائی خشک و نق رذه ائی تو میگذرد و برای رسیدن به تو سلطان ظالم عشق در پیش گرفته ام مرا از پاه در آورده و یائس و نا امیدی در قلب افسرده من ریشه داونده است؟ بلاخره این نگاه های افسون گر و جادوئی تو جان از من خواهد ستاند! میدانی که دردی طاقت فرسائی دوری تو مرا آماده دیار نیستی کرده است؟ پس ای موجود خود خواه این چشمان قشنگ که امروز در گودی صورت تو با غرور نور افشانی می کند تا ابد با غرور جوانی نخواهد درخشید! این دنیائی فنا پذیر نمی گذارد که تو برای همیش زیبا بمانی! پس اکنون مرا در دشت سوزان یائس و نا امیدی تنها مگذار بیا دستم بگیر چون دلم از گفتنی ها از آنچه باید با تو در میان بگذارم لبریز است و من نمی خواهم اینطوری دور از تو جان دهم!
+نوشته شده در 2006/5/17ساعت10:2 توسطرومان| امشب یکی از بد ترین شب های زندگی من است٬ زیرا یادهایت خاطرم را آرام نمی گذارد٬ امشب مهتاب و ستاره ها نمی خندند٬ شبی سیاه و تاریک است٬ گویی زمان حرکت نمی کند و صبح نمیرسد چنان می پندارم که آسمان به حال زارم اشک می ریزد امشب واه وای ظلمت٬ تاریکی و تنهایی من
کنم هر شب دعایی که از دلم بیرون رود مهرت وآه آهسته می گویم الهی بی اثر باشد
+نوشته شده در 2006/5/14ساعت12:13 توسطرومان| در شهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربود پیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟ یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم متوجه شدم که نوشته شده بود: پسرم دوستت دارم. (این برای پدرم) *** جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضاء با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه ماند وای چی میدیدم باورم نمی شد آن قلبه همان کسی که چندساله پیش دل من را شکسته بود (ازهردست بدهی ازهمان دست میگیری ) هيچ کس نمي تواند به دلش ياد بده که نشکنه ولي حداقل من يادش دادم که وقتي شکست لبه ي تيزش دست آن را رو که شکستش نبره
***
اموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت .اموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد. نه زمان .اموخته ام كه : بهترين صنف درس دنيا صنفي است كه زير پاي خلاق ترين فرد خالق يكتا) است
+نوشته شده در 2006/5/14ساعت9:59 توسطرومان| آخرین بار که او را دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم. او گفت من که دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی؟ گفتم: بر سر هر گوری صلیبی می نهند این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز زیرا آنجا گورستان عشق من است
+نوشته شده در 2006/5/13ساعت13:39 توسطرومان| عشق يعنی مستی و ديوانگی +نوشته شده در 2006/5/10ساعت12:46 توسطرومان|
| صفحه نخست |